تبليغاتX
بوی هجرت می آید...
صدای دریا را از تک تک نفس هایت با گوش جان احساس می کنم.

تو صدف نیستی

مرواریدی

مرواریدی که تمام ماسه های راه

در حسرتت خاک می شوند..

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 19:35  توسط نیما  | 

رفته رفته همه مان دیوانه می شويم ، شکی نیست...
 
"آلبركامو(طاعون)"
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 13:59  توسط نیما  | 

با یک فنجان چای هم می توان مست شد؛

اگر اویی که باید، باشد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 17:36  توسط نیما  | 

دلتنگ کودکی ام!

یادش به خیر..

قهر می کردیم تا قیامت

و لحظه ای بعد قیامت می شد!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 11:29  توسط نیما  | 

خدایا!

به روشنفکرانی که اقتصاد را اصل می دانند بیاموز که اقتصاد هدف نیست

و به مذهبی ها که کمال را هدف می دانند بیاموز که اقتصاد هم اصل است.

 

خدایا!

به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکه دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.

 

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 10:53  توسط نیما  | 

آدم های ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچکس را باور ندارند.

همان ها که همیشه برای همه هستند.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب آدم می دهند!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 11:15  توسط نیما  | 

امروز لینک چندتا از دوستان رو حذف کردم...

امیدوارم ناراحت نشن..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 9:15  توسط نیما  | 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستين سردِ نمناکش.
باغ بي برگي،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولاي عرياني‌ست.
ور جز اينش جامه اي بايد .
بافته بس شعله ي زرتار پودش باد .
گو برويد ، هرچه در هر جا که خواهد ، يا نمي خواهد .
باغبان و رهگذران نيست .
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر زچشمش پرتو گرمي نمي تابد ،
ور برويش برگ لبخندي نمي رويد ؛
باغ بي برگي که مي گويد که زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سربه گردونساي اينک خفته در تابوت پست خاک مي گويد .
باغ بي برگي
خنده اش خونيست اشک آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائيز .


مهدي اخوان ثالث



+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 23:46  توسط نیما  | 

دانه در این خاک بی نم، شورِ روییدن ندارد
ابر این صحرا مگر آهنگ باریدن ندارد



یک نفس سرمست بودن نمی خواهم که این گل
زیرِ رنگ آلوده ی زهر است و بوییدن ندارد

آب و رنگِ این چمن، از اشک پیدا آمد و خون
در بساطی این چنین، ای غنچه خندیدن ندارد

با نسیمِ غم دمد هر سبزه در صحرای عالم
هر طرف ای چشمِ بی آرام گر دیدن ندارد

چند زیر آسمان آواز تنهایی برآری
در دلِ گنبد، صدا جز نقشِ پیچیدن ندارد

در جهان نقش تماشا را زِ دل شستم که دیدم
پرده ای در این نگارستانِ غم دیدن ندارد.

                                   سهراب سپهری

 

پ.ن: این شعر هیچ گاه به چاپ نرسیده..

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 10:23  توسط نیما  | 

چه فرقی می کند
من عاشق تو باشم
یا تو عاشق من..

چه فرقی می کند

رنگین کمان از کدام سمت آسمان آغاز می شود...



گروس عبدالملکیان


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 9:37  توسط نیما  |