تبليغاتX
بوی هجرت می آید...

سلام به دوستان عزیزم:

امروز میخواهم یکی از کتابهای فوق العاده دکتر علی شریعتی را معرفی کنم هر چند که همه آثار ایشان در نوع خود فوق العاده و بی نظیر است.

 

«یک،جلوش تا بی نهایت صفرها...»

 

البته هستند دوستان و عزیزان بسیاری که با آثار دکتر آشنایی کامل دارند اما دوباره و چندباره خواندن این آثار نه تنها خالی از لطف نیست بلکه سراسر معرفت است.

در اینجا قسمتهایی از مقدمه این کتاب را می آورم و در صورت تمایل،متن کامل کتاب را که حجم کمی(۱۱۰) دارد را به پست الکترونیکی دوستان ارسال میکنم یا از طریق این لینک میتوانید آنرا دانلود کنید.

کتاب:یک،جلوش تا بینهایت صفرها

در ادامه این مقدمه دکتر به توضیح عبارت «یک،جلوش تا بینهایت صفرها»می پردازد.حتما ادامه آنرا بخوانید.خیلی وجدآور است.

 

«بچه های ما می فهمند.

آدم وقتی فقیر میشه،خوبی هاش هم حقیر میشه.اما کسی که زر داره یا زور داره،عیبش رو هم هنر می بینند.چرندهاش رو حرف حسابی می شنوند،آروغ های بیجا و نفرت بارش رو دانش و فلسفه و دین می فهمند و ...

روزی که ما مسلمانها پول داشتیم،زور داشتیم،استادهای دانشگاه های ایتالیا،اسپانیا،فرانسه،فیلسوفان اروپا وقتی می خواستند درس بدهند،خود را به شکل بوعلی سینا و رازی و غزالی در می آوردند.اما اکنون استادهای دانشگاه های ما می خواهند ادای کانت و دکارت را در بیاورند.صنعتگران اروپایی تقلب که می کردند،مارک الله را روی جنسهای خود می زدند،یعنی که این کار اروپا نیست،کار بلخ و بخارا و توس و ری و بغداد و اسلامبول و اندلس است.

جنگهای صلیبی که شد آنها افتادند به جان ما،ما افتادیم به جان هم،مسیحی ها و جهودها یکی شدند و مسلمانان صدتا،سنی به جان شیعه،شیعه به جان سنی،ترکی به جان ایرانی،ایرانی به جان عرب،عرب به جان بربر،بربر به جان تاتار.مسلمانهای یک مذهب،یک زبان،یک محل،توی یک مسجد،هفت تا نماز جماعت می خوانند.

فرنگی ها هم مثل مغولها:«آمدند و سوزاندند و کشتند و بردند و ...»اما نرفتند.

«طلاهایمان را بردند و ما را فرستاند دنبال عصر طلایی-دنبال نخود سیاه.»

ملیت،نبش قبر

مذهب،شب اول قبر

حال،قراموشش کن

زندگی،ولش کن

آنها فقط از یک چیز می ترسند.از این می ترسند که ما دیگر از آنها تقلید نکنیم.چطور می شود که ما از آنها تقلید نکنیم؟وقتی که بتوانیم خودمان بفهمیم.آنها فقط از فهمیدن تو می ترسند.از تن تو-هر چند هم که قوی باشی- ترسی ندارند.آنها از فکر تو می ترسند.

اینه که بزرگترها که فکر دارند باید فقط به چیزهای بیخود فکر کنند.بچه ها را هم جوری بار بیارند که هر کاری می خواهند بکنند،فقط و فقط فکر نکنند.از چه راه؟با روش آموزش و پرورش مدرن آمریکایی،سمعی و بصری.یعنی باید فقط چشمات و گوشهات کار کنه.برای این که آن چیزهایی را که پنهان می کنند و پنهانی می کنند نبینی.

آنها هر چه می کنند و هرچه میبرند و هرچه می آرند هم پنهانی است و هم بی سر و صدا.اما بچه های ما،گربه سیاه دزد را،که از دیوار بالا می آید و از پنجره داخل می آید،هم می بینند و هم صدای پاهای نرم و بی صدایش را می شنوند.

بچه های ما همه چیز را می فهمند،

                                             «یک،

                                                     جلوش

                                                             تا بینهایت

                                                                        صفر ها»را.

 

                                                                                              «دکتر علی شریعتی»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:59  توسط نیما  | 

 

شراب و موسیقی در اسلام از دید دکتر

از زبان خودشان:

 

ما می بینیم که پیغمبر اسلام در ۲۳ سال رسالتش،اسلام و تمام احکام و عقایدش را در همان سال اول  مطرح نکرد؛به تدریج مطرح کرد:اول مسئله توحید را طرح کرد و تا ۳ سال هیچ کلمه دیگری بر آن اضافه ننمود:

قولوا لا اله الا الله تفلحوا

خوب ، نماز چیست ؟ هنوز نمی خوانند !

روزه چیست ؟ هیچ !

حج ؟ اصلا ندارد !

زکات ؟ اصلا !

قید و بندی ، حدودی ، عملی ؟ اصلا !

یک چیز فقط فکری است :همین است که بتها را در ذهنشان و اعتقادشان نفی کنیم و به خدا معتقدشان کنیم.

بنابراین کسانی که در ۳ سال اول مسلمان شدند و به توحید معتقد شدند و مردند ، احتمالا « شرابخوار » بودند ، « نماز نخوان » ، « روزه نگیر »‌ ، « حج نکن » ، و .... بودند.

بعد از اینها در سال هفتم،هشتم حجاب مطرح می شود؛یعنی بعد از هجده،نوزده ،بیست سال کار روی مردم حجاب را مطرح می کند.

همچنین مسأله شراب مطرح می شود. شراب را چگونه طرح می کند؟

از همان مکه نمی گوید که « آهای مردم ، آهای ملت ، آهای عرب ها،تا به توحید معتقد می شوید،باید دیگر تمام کارهایتان راست و ریست باشد»!نه!کی؟ در سال های آخر بعثتش مسأله شراب را مطرح می کند.

محمد (ص) گفت :

فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما

یعنی گناه دارد و نیز برایتان منفعتی دارد؛اینطور نیست که من آدم متعصبی باشم، ارزشش را ندانم و نفهمم؛نخیر،قبول هم دارم، درست!اما زیانش بیشتر است .

شنونده در برابر چه کسی قرار می گیرد؟یک آدم روشنفکر که شعور دارد،تعصب ندارد و شراب را،به صورت تابویی ،جنی ، غولی نجس ،و متافیزیکی و غیبی تلقی نمی کند؛اما به خاطر اینکه زیان های اجتماعی و انسانی زیاد دارد،در عین حال که منافعش را هم قبول دارد و می شناسد،نفی‌اش می‌کند.

آدم حرف او را گوش می دهد؛اما هیچکس حرف آن ملایی را که می گوید:« موسیقی حرام است » ، ولی اصلا نه در عمرش موسیقی شنیده  و نه اگر بشنود می فهمد،گوش نمی دهد!ای کسی که می گویی« غنا» حرام  است،اصلا تو می فهمی« غنا »چیست ؟

اصلا تو این را که این موزیک حماسی است یا ملی است یا علمی است،تشخیص می دهی؟!

موسیقی هزار شعبه دارد،تاریخ  دارد،نقش های گوناگون دارد،بنابر این وقتی که تو فتوا می دهی « حرام است » ، هیچکس گوش نمی کند؛برای اینکه تو نمی فهمی که چیست !

« دکتر علی شریعتی »

( زن ، ص ۲۷۵ و ۲۷۶ و ۲۷۷ )

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 9:28  توسط نیما  | 

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد           از واژه‌ی دو وجهی تکرار خسته‌ام

من بی رمق‌ترین نفس این حوالی‌ام         از بودن مکرر بر دار خسته‌ام

من با عبور این ثانیه‌ها خرد می‌شوم        از حمل این جنازه‌ی هشیار خسته‌ام

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:18  توسط نیما  | 

سلام به دوستای عزیزم:

از این که این همه وقت نبودم و پست جدیدی نذاشتم عذر می خوام.

امروز می خوام یه داستان کوتاه از استاد محمدعلی جمالزاده براتون بنویسم که البته شاید خیلی ها خونده باشنش ولی دوباره خوندنش خالی از لطف نیست.قبل از این که خود داستان رو بنویسم حیفم اومد که بیوگرافی استاد رو ننویسم.

«محمد علي جمال‌زاده در سال ۱۲۷۴هجري قمري در اصفهان به دنيا آمد. از دوازده سالگي به بيروت و سپس به فرانسه و سوئيس رفت و ديپلم علم حقوق خود را در فرانسه دريافت كرد. او كه در هفدهم آبان 1376 شمسي در شهر ژنو وفات يافت، از عمر طولاني يكصد و دو ساله‌ي خود تنها سيزده سال را در ايران گذراند. اما در تمام عمر همواره با ياد ايران زيست، هر روز كتاب فارسي ‌خواند و هرچه تاليف و تحقيق كرد به زبان فارسي بود. داستان «فارسي شكر است» نخستين نوشته‌ي داستاني اوست كه آن را سرآغاز داستان نويسي جديد فارسي دانسته‌اند.»

 

هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نمي‌سوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحه‌ي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بان‌هاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هايي كه دور ملخ مرده‌اي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسب‌كارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه‌شان باز نمي‌شود و جان به عزرائيل مي‌دهند و رنگ پولشان را كسي نمي‌بيند. ولي من بخت برگشته‌ي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمه‌ي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هايمان مايه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بي‌انصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقره‌اي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخه‌مان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورت‌هايي اخمو و عبوس و سبيل‌هاي چخماقي از بناگوش دررفته‌اي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينه‌ي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكره‌ي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكه‌اي خورده و لب و لوچه‌اي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچه‌هاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»

گفتم « ماشاءالله عجب سوالي مي‌فرماييد، پس مي‌خواهيد كجايي باشم؛ البته كه ايراني هستم، هفت جدم هم ايراني بوده‌اند، در تمام محله‌ي سنگلج مثل گاو پيشاني سفيد احدي پيدا نمي‌شود كه پير غلامتان را نشناسد!»

ولي خير، خان ارباب اين حرف‌ها سرش نمي‌شد و معلوم بود كه كار يك شاهي و صد دينار نيست و به آن فراش‌هاي چناني حكم كرد كه عجالتا «خان صاحب» را نگاه دارند تا «تحقيقات لازمه به عمل آيد» و يكي از آن فراش‌ها كه نيم زرع چوب چپقش مانند دسته شمشيري از لاي شال ريش ريشش بيرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت «جلو بيفت» و ما هم ديگر حساب كار خود را كرده و ماست‌ها را سخت كيسه انداختيم. اول خواستيم هارت و هورت و باد و بروتي به خرج دهيم ولي ديديم هوا پست است و صلاح در معقول بودن.

خداوند هيچ كافري را گير قوم فراش نيندازد! ديگر پيرت مي‌داند كه اين پدر آمرزيده‌ها در يك آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چيزي كه توانستيم از دستشان سالم بيرون بياوريم يكي كلاه فرنگيمان بود و ديگري ايمانمان كه معلوم شد به هيچ كدام احتياجي نداشتند. والا جيب و بغل و سوراخي نماند كه آن را در يك طرفة‌العين خالي نكرده باشند و همين كه ديدند ديگر كما هو حقه به تكاليف ديواني خود عمل نموده‌اند ما را در همان پشت گمرك‌خانه‌ي ساحل انزلي تو يك هولدوني تاريكي انداختند كه شب اول قبر پيشش روشن بود و يك فوج عنكبوت بر در و ديوارش پرده‌داري داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند. من در بين راه تا وقتي كه با كرجي از كشتي به ساحل مي‌آمديم از صحبت مردم و كرجي‌بانها جسته جسته دستگيرم شده بود كه باز در تهران كلاه شاه و مجلس تو هم رفته و بگير و ببند از نو شروع شده و حكم مخصوص از مركز صادر شده كه در تردد مسافرين توجه مخصوص نمايند و معلوم شد كه تمام اين گير و بست‌ها از آن بابت است. مخصوصا كه مامور فوق‌العاده‌اي هم كه همان روز صبح براي اين كار از رشت رسيده بود محض اظهار حسن خدمت و لياقت و كارداني ديگر تر و خشك را با هم مي‌سوزاند و مثل سگ هار به جان مردم بي‌پناه افتاده و درضمن هم پا تو كفش حاكم بيچاره كرده و زمينه‌ي حكومت انزلي را براي خود حاضر مي‌كرد و شرح خدمات وي ديگر از صبح آن روز يك دقيقه‌ي راحت به سيم تلگراف انزلي به تهران نگذاشته بود.

من در اول چنان خلقم تنگ بود كه مدتي اصلا چشمم جايي را نمي‌ديد ولي همين كه رفته رفته به تاريكي اين هولدوني عادت كردم معلوم شد مهمان‌هاي ديگري هم با ما هستند. اول چشمم به يك نفر از آن فرنگي‌مآب‌هاي كذايي افتاد كه ديگر تا قيام قيامت در ايران نمونه و مجسمه‌ي لوسي و لغوي و بي‌سوادي خواهند ماند و يقينا صد سال ديگر هم رفتار و كردارشان تماشاخانه‌هاي ايران را (گوش شيطان كر) از خنده روده‌بر خواهد كرد. آقاي فرنگي‌مآب ما با يخه‌اي به بلندي لوله‌ي سماوري كه دود خط آهن‌هاي نفتي قفقاز تقريبا به همان رنگ لوله سماورش هم درآورده بود در بالاي طاقچه‌اي نشسته و در تحت فشار اين يخه كه مثل كندي بود كه به گردنش زده باشند در اين تاريك و روشني غرق خواندن كتاب روماني بود. خواستم جلو رفته يك «بن جور موسيويي» قالب زده و به يارو برسانم كه ما هم اهل بخيه‌ايم ولي صداي سوتي كه از گوشه‌اي از گوشه‌هاي محبس به گوشم رسيد نگاهم را به آن طرف گرداند و در آن سه گوشي چيزي جلب نظرم را كرد كه در وهله‌ي اول گمان كردم گربه‌ي براق سفيدي است كه بر روي كيسه‌ي خاكه زغالي چنبره زده و خوابيده باشد ولي خير معلوم شد شيخي است كه به عادت مدرسه دو زانو را در بغل گرفته و چمباتمه زده و عبا را گوش تا گوش دور خود گرفته و گربه‌ي براق سفيد هم عمامه‌ي شيفته و شوفته‌ي اوست كه تحت‌الحنكش باز شده و درست شكل دم گربه‌اي را پيدا كرده بود و آن صداي سيت و سوت هم صوت صلوات ايشان بود.

پس معلوم شد مهمان سه نفر است. اين عدد را به فال نيكو گرفتم و مي‌خواستم سر صحبت را با رفقا باز كنم شايد از درد يكديگر خبردار شده چاره‌اي پيدا كنيم كه دفعتا در محبس چهارطاق باز شد و با سر و صداي زيادي جوانك كلاه نمدي بدبختي را پرت كردند توي محبس و باز در بسته شد. معلوم شد مأمور مخصوصي كه از رشت آمده بود براي ترساندن چشم اهالي انزلي اين طفلك معصوم را هم به جرم آن كه چند سال پيش در اوايل شلوغي مشروطه و استبداد پيش يك نفر قفقازي نوكر شده بود در حبس انداخته است. ياروي تازه وارد پس از آن كه ديد از آه و ناله و غوره چكاندن دردي شفا نمي‌يابد چشم‌ها را با دامن قباي چركين پاك كرده و در ضمن هم چون فهميده بود قراولي كسي پشت در نيست يك طوماري از آن فحش‌هاي آب نكشيده كه مانند خربزه‌ي گرگاب و تنباكوي هكان مخصوص خاك ايران خودمان است، نذر جد و آباد (آباء) اين و آن كرد و دو سه لگدي هم با پاي برهنه به در و ديوار انداخت و وقتي كه ديد در محبس هرقدر هم پوسيده باشد باز از دل مأمور دولتي سخت‌تر است تف تسليمي به زمين و نگاهي به صحن محبس انداخت و معلومش شد كه تنها نيست. من كه فرنگي بودم و كاري از من ساخته نبود، از فرنگي‌مآب هم چشمش آبي نمي‌خورد. اين بود كه پابرچين پابرچين به طرف آقا شيخ رفته و پس از آن كه مدتي زول زول نگاه خود را به او دوخت با صدايي لرزان گفت: «جناب شيخ تو را به حضرت عباس آخر گناه من چيست؟ آدم والله خودش را بكشد از دست ظلم مردم آسوده شود!»

به شنيدن اين كلمات منديل جناب شيخ مانند لكه ابري آهسته به حركت آمد و از لاي آن يك جفت چشمي نمودار گرديد كه نگاه ضعيفي به كلاه نمدي انداخته و از منفذ صوتي كه بايستي در زير آن چشم‌ها باشد و درست ديده نمي‌شد با قرائت و طمأنينه‌ي تمام كلمات ذيل آهسته و شمرده مسموع سمع حضار گرديد: ‌«مؤمن! عنان نفس عاصي قاصر را به دست قهر و غضب مده كه الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس...»

كلاه نمدي از شنيدن اين سخنان هاج و واج مانده و چون از فرمايشات جناب آقا شيخ تنها كلمه‌ي كاظمي دستگيرش شده بود گفت: «نه جناب اسم نوكرتان كاظم نيست رمضان است. مقصودم اين بود كه كاش اقلا مي‌فهميديم براي چه ما را اينجا زنده به گور كرده‌اند.»

اين دفعه هم باز با همان متانت و قرائت تام و تمام از آن ناحيه‌ي قدس اين كلمات صادر شد: «جزاكم الله مؤمن! منظور شما مفهوم ذهن اين داعي گرديد. الصبر مفتاح الفرج. ارجو كه عما قريب وجه حبس به وضوح پيوندد و البته الف البته باي نحو كان چه عاجلا و چه آجلا به مسامع ما خواهد رسيد. علي‌العجاله در حين انتظار احسن شقوق و انفع امور اشتغال به ذكر خالق است كه علي كل حال نعم الاشتغال است».

رمضان مادر مرده كه از فارسي شيرين جناب شيخ يك كلمه سرش نشد مثل آن بود كه گمان كرده باشد كه آقا شيخ با اجنه و از ما بهتران حرف مي‌زند يا مشغول ذكر اوراد و عزايم است آثار هول و وحشت در وجناتش ظاهر شد و زير لب بسم‌اللهي گفت و يواشكي بناي عقب كشيدن را گذاشت. ولي جناب شيخ كه آرواره‌ي مباركشان معلوم مي‌شد گرم شده است بدون آن كه شخص مخصوصي را طرف خطاب قرار دهند چشم‌ها را به يك گله ديوار دوخته و با همان قرائت معهود پي خيالات خود را گرفته و مي‌فرمودند: «لعل كه علت توقيف لمصلحة يا اصلا لا عن قصد به عمل آمده و لاجل ذلك رجاي واثق هست كه لولاالبداء عما قريب انتهاء پذيرد و لعل هم كه احقر را كان لم يكن پنداشته و بلارعاية‌المرتبه والمقام باسوء احوال معرض تهلكه و دمار تدريجي قرار دهند و بناء علي هذا بر ماست كه باي نحو كان مع الواسطه او بلاواسطة‌الغير كتبا و شفاها علنا او خفاء از مقامات عاليه استمداد نموده و بلاشك به مصداق مَن جَد وَجَدَ به حصول مسئول موفق و مقضي‌المرام مستخلص شده و برائت مابين الاماثل ولاقران كالشمس في وسط النهار مبرهن و مشهود خواهد گرديد...»

رمضان طفلك يكباره دلش را باخته و از آن سر محبس خود را پس پس به اين سر كشانده و مثل غشي‌ها نگاه‌هاي ترسناكي به آقا شيخ انداخته و زيرلبكي هي لعنت بر شيطان مي‌كرد و يك چيز شبيه به آية‌الكرسي هم به عقيده‌ي خود خوانده و دور سرش فوت مي‌كرد و معلوم بود كه خيالش برداشته و تاريكي هم ممد شده دارد زهره‌اش از هول و هراس آب مي‌شود. خيلي دلم برايش سوخت. جناب شيخ هم كه ديگر مثل اينكه مسهل به زبانش بسته باشند و با به قول خود آخوندها سلس‌القول گرفته باشد دست‌بردار نبود و دست‌هاي مبارك را كه تا مرفق از آستين بيرون افتاده و از حيث پرمويي دور از جناب شما با پاچه‌ي گوسفند بي‌شباهت نبود از زانو برگرفته و عبا را عقب زده و با اشارات و حركاتي غريب و عجيب بدون آن كه نگاه تند و آتشين خود را از آن يك گله ديوار بي‌گناه بردارد گاهي با توپ و تشر هرچه تمام‌تر مأمور تذكره را غايبانه طرف خطاب و عتاب قرار داده و مثل اينكه بخواهد برايش سرپاكتي بنويسد پشت سر هم القاب و عناويني از قبيل «علقه مضغه»، «مجهول الهويه»، «فاسد العقيده»، «شارب الخمر»، «تارك الصلوة»، «ملعون الوالدين» و «ولدالزنا»‌ و غيره و غيره (كه هركدامش براي مباح نمودن جان و مال و حرام نمودن زن به خانه‌ي هر مسلماني كافي و از صدش يكي در يادم نمانده) نثار مي‌كرد و زماني با طمأنينه و وقار و دلسوختگي و تحسر به شرح «بي مبالاتي نسبت به اهل علم و خدام شريعت مطهره» و «توهين و تحقيري كه به مرات و به كرات في كل ساعة» بر آن‌ها وارد مي‌آيد و «نتايج سوء دنيوي و اخروي» آن پرداخته و رفته رفته چنان بيانات و فرمايشات موعظه‌آميز ايشان درهم و برهم و غامض مي‌شد كه رمضان كه سهل است جد رمضان هم محال بود بتواند يك كلمه‌ي آن را بفهمد و خود چاكرتان هم كه آن همه قمپز عربي‌داني مي‌كرد و چندين سال از عمر عزيز زيد و عمرو را به جان يكديگر انداخته و به اسم تحصيل از صبح تا شام به اسامي مختلف مصدر ضرب و دعوي و افعال مذمومه‌ي ديگر گرديده و وجود صحيح و سالم را به قول بي‌اصل و اجوف اين و آن و وعده و وعيد اشخاص ناقص‌العقل متصل به اين باب و آن باب دوانده و كسر شأن خود را فراهم آورده و حرف‌هاي خفيف شنيده و قسمتي از جواني خود را به ليت و لعل و لا و نعم صرف جر و بحث و تحصيل معلوم و مجهول نموده بود، به هيچ نحو از معاني بيانات جناب شيخ چيزي دستگيرم نمي‌شد.

در تمام اين مدت آقاي فرنگي‌مآب در بالاي همان طاقچه نشسته و با اخم و تخم تمام توي نخ خواندن رومان شيرين خود بود و ابدا اعتنايي به اطرافي‌هاي خويش نداشت و فقط گاهي لب و لوچه‌اي تكانده و تُك يكي از دو سبيلش را كه چون دو عقرب جراره بر كنار لانه‌ي دهان قرار گرفته بود به زير دندان گرفته و مشغول جويدن مي‌شد و گاهي هم ساعتش را درآورده نگاهي مي‌كرد و مثل اين بود كه مي‌خواهد ببيند ساعت شير و قهوه رسيده است يا نه.

رمضان فلك زده كه دلش پر و محتاج به درد دل و از شيخ خيري نديده بود چاره را منحصر به فرد ديده و دل به دريا زده مثل طفل گرسنه‌اي كه براي طلب نان به نامادري نزديك شود به طرف فرنگي‌مآب رفته و با صدايي نرم و لرزان سلامي كرده و گفت: «آقا شما را به خدا ببخشيد! ما يخه چركين‌ها چيزي سرمان نمي‌شود، آقا شيخ هم كه معلوم است جني و غشي است و اصلا زبان ما هم سرش نمي‌شود عرب است. شما را به خدا آيا مي‌توانيد به من بفرماييد براي چه ما را تو اين زندان مرگ انداخته‌اند؟»

به شنيدن اين كلمات آقاي فرنگي‌مآب از طاقچه پايين پريده و كتاب را دولا كرده و در جيب گشاد پالتو چپانده و با لب خندان به طرف رمضان رفته و «برادر، برادر» گويان دست دراز كرد كه به رمضان دست بدهد. رمضان ملتفت مسئله نشد و خود را كمي عقب كشيد و جناب خان هم مجبور شدند دست خود را بي‌خود به سبيل خود ببرند و محض خالي نبودن عريضه دست ديگر را هم به ميدان آورده و سپس هر دو را روي سينه گذاشته و دو انگشت ابهام را در سوراخ آستين جليقه جا داده و با هشت رأس انگشت ديگر روي پيش سينه‌ي آهاردار بناي تنبك زدن را گذاشته و با لهجه‌اي نمكين گفت: «اي دوست و هموطن عزيز! چرا ما را اينجا گذاشته‌اند؟ من هم ساعت‌هاي طولاني هر چه كله‌ي خود را حفر مي‌كنم آبسولومان چيزي نمي‌يابم نه چيز پوزيتيف نه چيز نگاتيف. آبسولومان آيا خيلي كوميك نيست كه من جوان ديپلمه از بهترين فاميل را براي يك... يك كريمينل بگيرند و با من رفتار بكنند مثل با آخرين آمده؟ ولي از دسپوتيسم هزار ساله و بي قاناني و آربيترر كه ميوه‌جات آن است هيج تعجب‌آورنده نيست. يك مملكت كه خود را افتخار مي‌كند كه خودش را كنستيتوسيونل اسم بدهد بايد تريبونال‌هاي قاناني داشته باشد كه هيچ كس رعيت به ظلم نشود. برادر من در بدبختي! آيا شما اينجور پيدا نمي‌كنيد؟»

رمضان بيچاره از كجا ادراك اين خيالات عالي برايش ممكن بود و كلمات فرنگي به جاي خود ديگر از كجا مثلا مي‌توانست بفهمد كه «حفر كردن كله» ترجمه‌ي تحت‌اللفظي اصطلاحي است فرانسوي و به معني فكر و خيال كردن است و به جاي آن در فارسي مي‌گويند «هرچه خودم را مي‌كشم...» يا «هرچه سرم را به ديوار مي‌زنم...» و يا آن كه «رعيت به ظلم» ترجمه‌ي اصطلاح ديگر فرانسوي است و مقصود از آن طرف ظلم واقع شدن است. رمضان از شنيدن كلمه‌ي رعيت و ظلم پيش عقل نافص خود خيال كرد كه فرنگي‌مآب او را رعيت و مورد ظلم و اجحاف ارباب ملك تصور نموده و گفت: «نه آقا، خانه زاد شما رعيت نيست. همين بيست قدمي گمرك خانه شاگرد قهوه‌چي هستم!»

جناب موسيو شانه‌اي بالا انداخته و با هشت انگشت به روي سينه قايم ضربش را گرفته و سوت زنان بناي قدم زدن را گذاشته و بدون آن كه اعتنايي به رمضان بكند دنباله‌ي خيالات خود را گرفته و مي‌گفت: «رولوسيون بدون اولوسيون يك چيزي است كه خيال آن هم نمي‌تواند در كله داخل شود! ما جوان‌ها بايد براي خود يك تكليفي بكنيم در آنچه نگاه مي‌كند راهنمايي به ملت. براي آنچه مرا نگاه مي‌كند در روي اين سوژه يك آرتيكل درازي نوشته‌ام و با روشني كور كننده‌اي ثابت نموده‌ام كه هيچ كس جرأت نمي‌كند روي ديگران حساب كند و هر كس به اندازه‌ي... به اندازه‌ي پوسيبيليته‌اش بايد خدمت بكند وطن را كه هر كس بكند تكليفش را! اين است راه ترقي! والا دكادانس ما را تهديد مي‌كند. ولي بدبختانه حرف‌هاي ما به مردم اثر نمي‌كند. لامارتين در اين خصوص خوب مي‌گويد...» و آقاي فيلسوف بنا كرد به خواندن يك مبلغي شعر فرانسه كه از قضا من هم سابق يكبار شنيده و مي‌دانستم مال شاعر فرانسوي ويكتور هوگو است و دخلي به لامارتين ندارد.

رمضان از شنيدن اين حرف‌هاي بي سر و ته و غريب و عجيب ديگر به كلي خود را باخته و دوان دوان خود را به پشت در محبس رسانده و بناي ناله و فرياد و گريه را گذاشت و به زودي جمعي در پشت در آمده و صداي نتراشيده و نخراشيده‌اي كه صداي شيخ حسن شمر پيش آن لحن نكيسا بود از همان پشت در بلند شد و گفت: «مادر فلان! چه دردت است حيغ و ويغ راه انداخته‌اي. مگر ...ات را مي‌كشند اين چه علم شنگه‌اي است! اگر دست از اين جهود بازي و كولي گري برنداري وامي‌دارم بيايند پوزه بندت بزنند...!» رمضان با صدايي زار و نزار بناي التماس و تضرع را گذاشته و مي‌گفت: «آخر اي مسلمانان گناه من چيست؟ اگر دزدم بدهيد دستم را ببرند، اگر مقصرم چوبم بزنند، ناخنم را بگيرند، گوشم را به دروازه بكوبند، چشمم را درآورند، نعلم بكنند. چوب لاي انگشتهايم بگذارند، شمع آجينم بكنند ولي آخر براي رضاي خدا و پيغمير مرا از اين هولدوني و از گير اين ديوانه‌ها و جني‌ها خلاص كنيد! به پير، به پيغمبر عقل دارد از سرم مي‌پرد. مرا با سه نفر شريك گور كرده‌ايد كه يكيشان اصلا سرش را بخورد فرنگي است و آدم اگر به صورتش نگاه كند بايد كفاره بدهد و مثل جغد بغ كرده آن كنار ايستاده با چشم‌هايش مي‌خواهد آدم را بخورد. دو تا ديگرشان هم كه يك كلمه زبان آدم سرشان نمي‌شود و هر دو جني‌اند و نمي‌دانم اگر به سرشان بزند و بگيرند من مادر مرده را خفه كنند كي جواب خدا را خواهد داد...؟»

بدبخت رمضان ديگر نتوانست حرف بزند و بغض بيخ گلويش را گرفته و بنا كرد به هق هق گريه كردن و باز همان صداي نفير كذايي از پشت در بلند شد و يك طومار از آن فحش‌هاي دو آتشه به دل پردرد رمضان بست.

دلم براي رمضان خيلي سوخت. جلو رفتم، دست بر شانه‌اش گذاشته گفتم:‌«پسر جان، من فرنگي كجا بودم. گور پدر هرچه فرنگي هم كرده! من ايراني و برادر ديني توام. چرا زهره‌ات را باخته‌اي؟ مگر چه شد؟ تو براي خودت جواني هستي. چرا اين طور دست و پايت را گم كرده‌اي...؟»

رمضان همين كه ديد خير راستي راستي فارسي سرم مي‌شود و فارسي راستاحسيني باش حرف مي‌زنم دست مرا گرفت و حالا نبوس و كي ببوس و چنان ذوقش گرفت كه انگار دنيا را بش داده‌اند و مدام مي‌گفت: «هي قربان آن دهنت بروم! والله تو ملائكه‌اي! خدا خودش تو را فرستاده كه جان مرا بخري!» گفتم: «پسر جان آرام باش. من ملائكه كه نيستم هيچ، به آدم بودن خودم هم شك دارم. مرد بايد دل داشته باشد. گريه براي چه؟ اگر هم‌قطارهايت بدانند كه دستت خواهند انداخت و ديگر خر بيار و خجالت بار كن...» گفت: «اي درد و بلات به جان اين ديوانه‌ها بيفتد! به خدا هيچ نمانده بود زهره‌ام بتركد. ديدي چه طور اين ديوانه‌ها يك كلمه حرف سرشان نمي‌شود و همه‌اش زبان جني حرف مي‌زنند؟»

گفتم: «داداش جان اينها نه جني‌اند نه ديوانه، بلكه ايراني و برادر وطني و ديني ما هستند!» رمضان از شنيدن اين حرف مثلي اينكه خيال كرده باشد من هم يك چيزيم مي‌شود نگاهي به من انداخت و قاه قاه بناي خنده را گذاشته و گفت «تو را به حضرت عباس آقا ديگر شما مرا دست نيندازيد. اگر اينها ايراني بودند چرا از اين زبان‌ها حرف مي‌زنند كه يك كلمه‌‌اش شبيه به زبان آدم نيست؟» گفتم «رمضان اين هم كه اينها حرف مي‌زنند زبان فارسي است منتهي...» ولي معلوم بود كه رمضان باور نمي‌كرد و بيني و بين‌الله حق هم داشت و هزار سال ديگر هم نمي‌توانست باور كند و من هم ديدم زحمتم هدر است و خواستم از در ديگري صحبت كنم كه يك دفعه در محبس چهارطاق باز شد و آردلي وارد و گفت «يالله! مشتلق مرا بدهيد و برويد به امان خدا. همه‌تان آزاديد...»

رمضان به شنيدن اين خبر عوض شادي خودش را چسباند به من و دامن مرا گرفته و مي‌گفت «والله من مي‌دانم اينها هروقت مي‌خواهند يك بندي را به دست ميرغضب بدهند اين جور مي‌گويند، خدايا خودت به فرياد ما برس!» ولي خير معلوم شد ترس و لرز رمضان بي‌سبب است. مأمور تذكره صبحي عوض شده و به جاي آن يك مأمور تازه‌ي ديگري رسيده كه خيلي جا سنگين و پرافاده است و كباده‌ي حكومت رشت را مي‌كشد و پس از رسيدن به انزلي براي اينكه هرچه مأمور صبح ريسيده بود مأمور عصر چله كرده باشد اول كارش رهايي ما بوده. خدا را شكر كرديم مي‌خواستيم از در محبس بيرون بياييم كه ديديم يك جواني را كه از لهجه و ريخت و تك و پوزش معلوم مي‌شد از اهل خوي و سلماس است همان فراش‌هاي صبحي دارند مي‌آورند به طرف محبس و جوانك هم با يك زبان فارسي مخصوصي كه بعدها فهميدم سوغات اسلامبول است با تشدد هرچه تمام‌تر از «موقعيت خود تعرض» مي‌نمود و از مردم «استرحام» مي‌كرد و «رجا داشت» كه گوش به حرفش بدهند. رمضان نگاهي به او انداخته و با تعجب تمام گفت «بسم الله الرحمن الرحيم اين هم باز يكي. خدايا امروز ديگر هرچه خل و ديوانه داري اينجا مي‌فرستي! به داده شكر و به نداده‌ات شكر!»

خواستم بش بگويم كه اين هم ايراني و زبانش فارسي است ولي ترسيدم خيال كند دستش انداخته‌ام و دلش بشكند و به روي بزرگواري خودمان نياورديم و رفتيم در پي تدارك يك درشكه براي رفتن به رشت و چند دقيقه بعد كه با جناب شيخ و خان فرنگي‌مآب دانگي درشكه‌اي گرفته و در شرف حركت بوديم ديديم رمضان دوان دوان آمد يك دستمال آجيل به دست من داد و يواشكي در گوشم گفت «ببخشيد زبان درازي مي‌كنم ولي والله به نظرم ديوانگي اينها به شما هم اثر كرده والا چه طور مي‌شود جرات مي‌كنيد با اينها همسفر شويد!» گفتم «رمضان ما مثل تو ترسو نيستيم!» گفت «دست خدا به همراهتان، هر وقتي كه از بي‌همزباني دلتان سر رفت از اين آجيل بخوريد و يادي از نوكرتان بكنيد». شلاق درشكه‌چي بلند شد و راه افتاديم و جاي دوستان خالي خيلي هم خوش گذشت و مخصوصا وقتي كه در بين راه ديديم كه يك مأمور تذكره‌ي تازه‌اي با چاپاري به طرف انزلي مي‌رود كيفي كرده و آنقدر خنديديم كه نزديك بود روده‌بر بشويم.                                                                                         «نقل از مجله سخن»

در آخر این داستان دوست دارم بیتی از حضرت سعدی بنویسم البته نمی دونم به این داستان ربطی داشته باشه یا نه ولی به بعضی از اطرافیای من خیلی مربوطه!!!

«جماعتی که نظر را حرام می‌گویند            نظر حرام بکردند و خون خلق حلال»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 9:39  توسط نیما  | 

ای خداوند!

به علمای ما،مسئولیت

و به عوام ما،علم

و به دینداران ما،دین

و به مومنان ما،روشنایی

و به متعصبین ما،فهم

و به فهمیدگان ما،تعصب

و به زنان ما،شعور

و به مردان ما،شرف

و به پیران ما،آگاهی

و به جوانان ما،اصالت

و به اساتید ما،عقیده

و به دانشجویان ما نیز،عقیده

و به خفتگان ما،بیداری

و به بیداران ما،اراده

و به نشسنگان ما،قیام

و به خاموشان ما،فریاد

و به نویسندگان ما،تعهد

و به هنرمندان ما،درد

و به شاعران ما،شعور

و به محققان ما،هدف

و به مبلغان ما،حقیقت

و به خودبینان ما،انصاف

و به فحاشان ما،ادب

و به فرقه های ما،وحدت

و به مردم ما،آگاهی

و به تمام ملت ما

همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت

ببخش! 

 

«دکتر علی شریعتی»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:40  توسط نیما  | 

مرید به استادش گفت:

تمام روز را به چیزهایی اندیشیده‌ام که نباید بیندیشم،به تمنای چیزهایی گذرانده‌ام که نباید تمناشان را می‌داشتم و به کشیدن نفشه‌هایی که نباید می‌کشیدم.

استاد مریدش را برد تا در جنگل پشت خانه‌اش قدم بزنند.

در میان راه به گیاهی اشاره کرد و از مریدش پرسید نام آن را می‌داند یا نه.

مرید گفت:بلادونا.هر کس از برگهایش بخورد،از پا در خواهد آمد.

استاد گفت:اما نمی‌تواند کسی را بکشد که فقط تماشایش می‌کند.

به همین ترتیب،تمناهای منفی نمی‌توانند هیچ آسیبی به تو برسانند،اگر به خودت اجازه ندهی که فریفته‌شان شوی.

---------------------------------------------------------------------

در روم باستان گروهی پیشگو به نام سیبل‌ها نه کتاب درباره‌ی آینده‌ی امپراطوری روم نوشتند.کتابها را نزد تیبریوس بردند.

امپراطور پرسید:قیمت این کتابها چقدر است؟

سیبل‌ها پاسخ دادند:صد سکه زر.

تیبریوس خشمگینانه آنها را از خود راند.

سیبل‌ها سه کتاب را سوزاندند و برگشتند و به تیبریوس گفتند:هنوز هم صد سکه زر می‌ارزند.

تیبریوس خندید و امتناع کرد:چرا می‌بایست برای شش کتاب بهای نه کتاب را می‌پرداخت؟

سیبل‌ها سه کتاب دیگر را سوزاندند و برگشتند و به تیبریوس گفتند:هنوز هم صد سکه زر می‌ارزند.

تیبریوس تسلیم کنجکاوی‌اش شد و تصمیم گرفت آنها را بخرد.اما می‌توانست بخشی از آینده امپراطوری‌اش را بخرد.

استاد می‌گوید:

یک نکته‌ی مهم در زندگی:وقتی فرصتی در اختیارمان قرار می‌گیرد چانه نزنیم.

-------------------------------------------------------------------

یکی از دوستان سرگردان برای دیدن نمایشی به  برادوِی رفت و در آنتراکت،برای صرف نوشیدنی بیرون آمد.لابی شلوغ بود.مردم سیگار می‌کشیدند و می‌نوشیدند و حرف می‌زنند.

نوازنده‌ای پیانو می‌نواخت اما هیچ کس به موسیقی‌اش توجه نمی‌کرد.دوست سرگردان از نوشیدنی‌اش جرعه‌ای نوشید و نوازنده را زیر نظر گرفت.خسته می‌نمود-فقط وظیفه‌اش را انجام می‌داد و منتظر پایان آنتراکت بود.

پس از یک نوشیدنی دیگر گرمتر شد و رفت پیش نوازنده و اعتراض کرد و گفت:سرم رفت! چرا برای دل خودت پیانو نمی‌زنی؟

نوازنده شگفت زده شد و بعد شروع به نواختن موسیقی مورد علاقه‌اش کرد.در مدت تنها چند دقیقه،تمام لابی در سکوت فرو رفت.

وقتی آهنگ به پایان رسید،پر شور تشویق‌اش کردند.

 

«پائولو کوئلیو»

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:35  توسط نیما  | 

لیبرالیسم سرمایه داری-دموکراسی غربی می گوید:«برادر! حرفت را خودت بزن،نانت را من می‌خورم»

مارکسیسم می‌گوید:«رفیق!نانت را خودت بخور،حرفت را من می‌زنم»

فاشیسم می‌گوید:«نانت را من می‌خورم،حرفت را هم من می‌زنم،تو فقط برای من کف بزن»

اما اسلام می‌گوید:«نانت را خودت بخور و حرفت را هم خودت بزن.من برای اینم تا این دو حق برای تو باشد.من آنچه را حق می‌دانم بر تو تحمیل نمی‌کنم.من خودم را نمونه می‌سازم تا بتوانی سرمشق بگیری(فرق حکومت و امامت).»

«لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیدا(بقره۱۴۳)».{تا شما مسلمانان شاهد و نمونه برای جهانیان باشید،چنانچه پیامبر را شاهد و نمونه برای شما قرار دادیم}

آیا به راستی علی(ع)این چنین سخن نمی‌گوید؟فلسفه‌ی زمامداری‌اش را بیان می‌کند و آزادی فردی‌اش را.

«لا تکن عبد غیرک،و قد جعلک ا... حرا(نهج البلاغه) {بنده و برده‌ی دیگری نباش که خدا تو را آزاد آقریده است}

«دکتر علی شریعتی»

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:40  توسط نیما  | 

استاد شبی با مریدانش دیدار کرد و از آنها خواست آتشی برافروزند تا کنارش بنشینند و صحبتی کنند.

گفت:«راه روحانی به آتشی برافروخته پیش ما می‌ماند،کسی که می‌خواهد آتش بیفروزد،باید دود نامطلوبی را تحمل کند که دم زدن را برایش دشوار می‌کند و اشک به چشمهایش می‌آورد.اینگونه ایمان خودش را باز می‌یابد.اما وقتی که آتش بر‌افروخت،دود می‌رود و شعله ها اطرافش را روشن می‌کنند...و گرما و آرامش می‌بخشند.»

یکی از مریدان پرسید:«اما اگر کس دیگری برایش آتش را روشن کند چه؟ اگر کسی در پرهیز از دود به ما کمک کند چه؟»

استاد گفت:«اگر کسی چنین کند استادی دروغین است.استادی که می تواند آتش را به هر جا که می‌خواهد ببرد و هرگاه که خواست آنرا خاموش کند و ار آنجا که به هیچ کس برافروختن آتش را نیاموخته،احتمال دارد همگان را در تاریکی رها کند.»

---------------------------------------------------------------------

یک مربی حیوانات سیرک می‌تواند با نیرنگ ساده‌ای بر فیل‌ها غلبه کند:«وقتی فیل هنوز کوچک است،یک پایش را به تنه‌ی درختی می‌بندد.بچه فیل هرچه تقلا کند نمی‌تواند خودش را آزاد کند.اندک اندک به این تصور عادت می‌کند که تنه‌ی درخت از او نیرومند‌تر است.»

هنگامی که فیل بزرگ می‌شود و قدرت شگرفی می‌یابد،تنها کافی است که یک نفر طنابی را دور پای فیل گره بزند و او را به یک نهال ببندد.فیل تلاشی برای آزاد کردن خودش نمی‌کند.

همچون فیل‌ها پاهای ما اغلب اسیر بندهای شکننده‌اند.اما از آنجا که هنگام کودکی به قدرت تنه‌ی درخت عادت کرده‌ایم،شهامت مبارزه را نداریم.بی آنکه بفهمیم تنها یک عمل متهورانه‌ی ساده برای به دست یافتن ما به آزادی کافی است.

-----------------------------------------------------------

مردی که در ترکیه زندگی می‌کرد،درباره‌ی استاد بزرگی شنید که در ایران می‌زیست.بی‌درنگ همه‌ی دارایی‌اش را فروخت و با خانواده‌اش وداع کرد و در جستجوی فرزانگی به راه افتاد.

پس از سالها سرگردانی سرانجام کلبه‌ای را یافت که استاد بزرگ در آن می‌زیست.با ترس و احترام در زد.

استاد بزرگ ظاهر شد.

مرد گفت:«من اهل ترکیه هستم و تمام این راه را آمده‌ام تا از شما تنها یک سوال بپرسم.»

پیر‌مرد تعجب کرد و گفت:«بسیار خوب،می‌توانی یک سوال از من بپرسی.»

مرد گفت:«می‌خواهم پرسش خود را با وضوح تمام مطرح کنم.آیا ممکن است آن را به زبان ترکی بپرسم؟»

مرد خرد‌مند گفت:«بله.و همین حالا پرسش تو را پاسخ دادم.اگر چیز دیگری می‌خواهی بدانی،از قلبت بپرس.به تو پاسخ می‌دهد.»

و در را بست.

                                                            «پائولو کوئلیو»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:42  توسط نیما  | 

یکی از همین روشنفکران تحصیلکرده در شهر ما که وضع مادی فقیری داشت،در یک محله‌ی بسیار عقب مانده‌ای زندگی می‌کرد.هنوز در آن خیابان آسفالت نیامده،شاید هنوز کمبود غذایی دارد.او با یک التهاب خاصی از من پرسید:«آیا واقعا وجود انسان بر ماهیتش مقدم است-آن طور که سارتر و اگزیستانسیالیست‌ها می‌گویند-یا ماهیت انسان بر وجودش؟»و می‌گفت:«این مساله برای من خیلی حل نشده!»

گفتم:«این که آن خیابان شما را آسفالت بکنند،هم بر وجود مقدم است و هم بر ماهیت!به تو چه مربوط است؟!تو سارتر نیستی که چنین تزلزلی داشته باشی،تو آدمی هستی که در سیصد سال پیش از سارتر زندگی می‌کنی.درد خودت را داشته باش،رنج و کمبود خودت را حس کن

یک بچه‌ی فرانسوی یا یک تحصیلکرده‌ی آمریکایی چنین تزلزلی باید داشته باشد.

ما که شرایط اجتماعی‌مان،شرایط تربیتی‌مان،شرایط خانوادگی‌مان هیچ شباهتی به اروپا ندارد.

این الینه شدن و مسخ شدن انسانی است در شرایط دیگری.

«حکایت هایی از زندگی دکتر شریعتی»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:23  توسط نیما  | 

یکی از دانشجویان سابقم نوشته بود:«حیف از شریعتی که افکارش مذهبی است،اگر نه،بت روشنفکران می‌شد.»

این اتهام من است در برابر گروه خودم،و طبقه‌ی خودم،و به این اتهام است که من جدی فکر میکنم و می‌اندیشم.می‌بینید که زرنگی من جوری است که زبانی را و راهی را انتخاب کرده‌ام که هم آن طبقه‌ی روشنفکر،و هم این طبقه ی رسمی مذهبی هر دو بر می‌آشوبند و باطلم می‌شمارند.چه،امروز هر کس بخواهد به راستی از علی پیروی کند،تنها می‌ماند.هم دشمنان دین با او می‌جنگند و هم متعصبان و مقدسان دین،به نام حمایت از دین،شمشیر به روی او می‌کشند.

پارسال رفتم یک کنگره‌ی بین المللی اسلامی در مکه سخنرانی کنم،متن سخنرانی‌ام را دادم،رد کردند و گفتند:این«شیعه‌ی غالی»است،یعنی«شیعه‌ی افراطی».شیعه‌ای که درباره‌ی علی (ع) مبالغه می‌کند.وقتی که خبر دادند که به خاطر«شیعه‌ی غالی بودن و علی‌پرست بودن»در عربستان،مرا از شرکت در کنگره‌ی اسلامی ممنوع کرده‌اند،خدا را شکر کردم که مرا به راهی رانده که در ایران متهم به تسنن هستم و در عربستان متهم به تشیع!

و به هر حال،اگر راه من درست هم نباشد،لا اقل به حقیقت نزدیک تر است از کسانی که عادت دارند که «هم از آخور بخورند و هم از توبره.»

راهی است که می‌دانم اگر تا آخر عمر تلاش کنم و زندگی ام را فدایش کنم،نه به عنوان«بت روشنفکران» در آن جناح چیزی می‌شوم و چیزی بدست می‌آورم و نه به عنوان یک چهره‌ی«مقدس مذهبی» در این جا.

هر دو را از دست می‌دهم و امیدوارم در این از دست دادن‌ها چیزی بدست بیاورم،چیزی که می خواهم!

«حکایت‌هایی از زندگی دکتر علی شریعتی»

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:52  توسط نیما  |